قتل مرد جوان در باشگاه بدنسازی، دقایقی قبل از خواستگاری!
قتل مرد جوان در باشگاه بدنسازی، دقایقی قبل از خواستگاری!

ساعت 8 شب یک روز گرم بود که زنگ پلیس 110 به صدا درآمد، مردی با صدایی لرزان گفت: « دوست قدیمی‌ام را کشتند، مسعود را کشتند.»

رکنا: ساعت ۸ شب یک روز گرم بود که زنگ پلیس ۱۱۰ به صدا درآمد، مردی با صدایی لرزان گفت: « دوست قدیمی‌ام را کشتند، مسعود را کشتند.» دقایقی بعد بازپرس پژوهش پا در یک باشگاه بدن‌ سازی در مرکز تهران گذاشت که قتل در آن رخ داده بود.

در سالن اصلی یک زن و شوهر پیر و بسیار شیک پوش را در ضلع شرقی سالن دید که هر دو گریه می‌کردند، دسته گلی در کنار آن ها روی زمین افتاده بود و یک جعبه شیرینی روی سکو دیده می‌شد.

در ضلع غربی، پسری جوان دستانش را جلوی صورتش گذاشته بود و شانه‌هایش از گریه می‌لرزید . آن جا یک اتاق نسبتاً کوچک وجود داشت با دیدن صحنه قتل ایستاد. یک جوان قوی هیکل که کت‌ و شلوار شیری رنگی پوشیده بود، پشت به در با فاصله دو متری از روی زمین افتاده بود به گونه‌ای که صورتش روی سرامیک اتاق قرار داشت و اگر خون‌ریزی وجود نداشت تصور می‌شد او در ورزش شنا چند دقیقه‌ای خواسته روی زمین دراز بکشد و خستگی در بکند.

موهای مرتبی داشت، بیشترین قسمتی که خونریزی در آن دیده می‌شد صورت او بود چون با وجود این که دیده نمی‌شد و به سرامیک چسبیده بود اما لخته‌ای خون در اطراف سر نشان می‌داد که قربانی از ناحیه صورت هدف حمله قرار گرفته‌ است.

همان جا زیر کمد سمت راست جسد، یک وزنه خون آلود افتاده است و چند قطره نیز دیده می‌شود که مسیر و چگونگی پرتاب شدن وزنه به زیر کمد را نشان می‌دهد.

آنان با به دست آوردن آثار ضربه در پشت سر جسد و آثار متعدد ضربات به صورت مقتول که باعث متلاشی شدن آن شده و چیزی از چهره اش باقی نگذاشته بود اعلام کردند که قاتل با شیئی سنگین این ضربات مرگ آور را زده است.

پسرگریان به نام جلال همانی بود که با پلیس تماس گرفته بودو بازپرس سراغ او رفت:

تو از دوستان مقتول بودی؟

از دوستان قدیمی‌اش بودم. پس از پنج سال دوری این ملاقات خیلی دردناک بود.

یعنی در مدت پنج سال او را ندیده بودی؟

من بعد از پایان درسم در حالی که دیپلم داشتم به ایتالیا رفتم و پنج سال بود در ایران نبودم. حدود یک‌ ماه پیش به تهران آمدم. مسعود یکی از دوستانی بود که همیشه در خاطرم بود و می‌خواستم او را ببینم.

قبل از قتل مسعود او را دیدی؟

پس از پرس‌وجوی زیاد توانستم شماره تلفنی از مسعود پیدا کنم، صبح امروز به او زنگ زدم. با شنیدن صدایم خوشحال شد قرار بود به دیدنش در باشگاه بیایم.

چه دیدی؟

من در چند قدمی در ورودی باشگاه از تاکسی پیاده شدم می‌خواستم یک نوشیدنی برای مسعود بخرم. دو تا نوشابه خارجی خریدم و به سمت باشگاه حرکت کردم هنوز به در نرسیده بودم که مردی را دیدم با عجله از آن جا درآمد، سوار موتوسیکلتی شد و با سرعت حرکت کرد.

وقتی وارد باشگاه شدم همه جا ساکت بود. چند باری اسم مسعود را بلند صدا زدم اما خبری نشد با نگرانی به جست‌وجوی اتاق‌ها پرداختم که در اتاق آخری جسد مسعود را دیدم که روی زمین افتاده است. از ترس نتوانستم به او نزدیک شوم. تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که به پلیس ۱۱۰ زنگ بزنم.

به چیزی هم دست زدی؟

فقط به تلفن و دیگر به چیز دیگری دست نزدم بعد از تماس من بود که پدر و مادر مسعود وارد باشگاه شدند.

مشخصاتی از قاتل به یاد داری؟

مرد چهارشانه‌ای بود، کفش کتانی اسپورت، شلوار لی، یک کاپشن سورمه‌ای رنگ خزدار هم تنش بود او عینک به چشم داشت که طبی بود، ریش پروفسوری خیلی کم پشتی هم داشت.

او را می‌شناختی؟

اصلا او را نمی‌شناختم.

بازپرس پژوهش وقتی سراغ پدر مسعود رفت شنید قرار بود آن روز به خانه دختری که از دوستان دوران کودکی پسرش بود بروند و از او خواستگاری کنند.

فردای آن روز بازپرس با ورق زدن پرونده چشم هایش را بست. شک نداشت قاتل همان دوست قدیمی است اما انگیزه چه بود؟

بازپرس جلال را احضار کرد و با دو دلیل ثابت کرد او قاتل است!

جلال باید اعتراف می کرد:«من و مسعود» از دوران بچگی به دختری به نام سمیه درهمسایگی مان علاقه داشتیم اصلا ایتالیا رفتم تا دل سمیه را به دست آورم اما از مادرم شنیدم مثل همیشه مسعود موفق تر است. نمی توانستم تحمل کنم. سریع به ایران بازگشتم و توانستم مسعود را که دیگر در محله ما زندگی نمی‌کردند پیدا کنم و با او قرار ملاقات بگذارم.

عصر بود که به باشگاه رفتم، هیچ کس نبود مسعود با دیدن من خیلی خوشحال شد اما رفتارم او را متعجب کرده بود. به او گفتم دست از سر سمیه بردارد و بگذارد من با او ازدواج کنم. ابتدا باور نمی‌کرد، وقتی دید جدی می‌گویم یک سیلی دوستانه به گوشم زد و به سمت آینه برگشت تا لباس‌های خواستگاری اش را مرتب کند، نمی‌توانستم تحمل کنم، یک وزنه روی زمین بود، آن را برداشتم و به پشت سرش کوبیدم، می خواستم فرار کنم که پدر و مادر مسعود سر رسیدند.

پاسخ معما

دلیل یکم: در داستان اشاره شده بود هوا خیلی گرم بود اما دوست مقتول ادعا کرد قاتل را با کاپشن سورمه‌ای خزدار دیده است.

دلیل دوم: سر ظهر در باشگاه ممکن است خیلی از ورزشکاران حضور داشته باشند، وقتی از جلال پرسید چه اتفاقی افتاده، او که پنج سال از ایران دور بود و از نشناختن مسعود می‌ترسید، ادعا کرد در داخل باشگاه جسد دوستش را دیده و بدون دست زدن به چیزی سریع تلفن را برداشته و با پلیس تماس گرفته است.

این در حالی بود که بازپرس وقتی جسد را دید، صورت مقتول به سنگفرش باشگاه چسبیده و کاملاً خون آلود بود البته همان صورت نیز دیده نمی‌شد، پس چگونه جلال سریع او را شناخت؟